Life is a waterfall,
زندگی یک آبشاریست
We're one in the river,
یکبار در این رودخانه ایم
And one again after the fall.
و دگر بار پس از سقوط.
Swimming through the void
از میان پوچی شنا می کنیم
We hear the words,
کلمات را می شنویم ،
We lost ourselves,
خویشتن را گم می کنیم،
But we find it all?
اما آیا کاملاً آنها را در میابیم؟
Cause we are the ones that want to play,
پس ما همانیم که می خواهد بازی کند ،
Always want to go,
همواره حرکت کند،
But you never want to stay,
و تو هرگز نمی خواهی متوقف شوی،
And we are the ones that want to chose,
و ما همانیم که میخواهیم انتخاب کنیم،
Always want to play,
همیشه بازی کنیم،
But you never want to lose.
و هرگز نمی خواهیم ببازیم
Aerials, in the sky,
ماهواره ها،در آسمان
When you lose small mind,
زمانی که ذره ای از افکارت را رها کنی
You free your life.
زندگانیت را رهایی بخشیدی.
Life is a waterfall,
زندگی آبشاریست،
We drink from the river,
از رودخانه اش می نوشیم،
Then we turn around and put up our walls.
و می گردیم ودیوار ها را میسازیم.
Swimming through the void
از میان پوچی شنا می کنیم
We hear the word,
کلمات را می شنویم ،
We lost ourselves,
خویشتن را گم می کنیم،
But we find it all?
اما آیا کاملاً آنها را در میابیم؟
Cause we are the ones that want to play,
پس ما همانیم که می خواهد بازی کند ،
Always want to go,
همواره حرکت کند،
But you never want to stay,
و تو هرگز نمی خواهی متوقف شوی،
And we are the ones that want to chose,
و ما همانیم که میخواهیم انتخاب کنیم،
Always want to play,
همیشه بازی کنیم،
But you never want to lose.
و هرگز نمی خواهیم ببازیم.
Aerials, in the sky,
ماهواره ها،در آسمان
When you lose small mind,
زمانی که ذره ای از افکارت را رها کنی
You free your life.
زندگانیت را رهایی بخشیدی.
Aerials, so up high,
ماهواره ها،در عرش آسمان
When you free your eyes,
زمانی که چشمانت را رها سازی،
Eternal prize.
غنیمتی جاویدان
با تو ام
همیشه حرفهایی هست که ناگفته میمونه !
همیشه غم هایی هست که تو دل هست ولی دیده نمیشه !
نگاه هایی هست که پره از سوال ولی هیچ وقت جوابی براشون پیدا نمیشه !
همیشه کسی هست که از ما دوره با این وجود که نزدیک ...
چند وقته اضطرابی تو دلم داره موج میزنه ! غم و گاهی شادی بی رنگی که نمیدونم چطور باهاشون تا کنم . نمیدونم این حرفای نگفته رو به کی بگم و این درددل عجیب و غریب رو کجا درمون کنم
فقط با خدای خودت باید حرف بزنی ٬ خدا هم که گاهی از آدم رو بر میگردونه ! دیگه نمیدونم چی بگم و به کی بگم
مث یه چرخ و فلک میمونه این احساس ! چرخ و فلکی که نمیدونی که برمیگرده رو سطح زمین و داره هی مسیرشو عوض میکنه ! یک آن مسیرش رو تغییر میده و دور میزنه ! تو هم اون بالا نشستی و نمی دونی کی بر میگردی رو زمین !؟
خیره شده بودم به قطاری که میگذشت
خیال کردم میگذرم
اما...
سکوت
سکوت از بی صدایی ست
سکوت از نبودن بغض
عادت
روزمرگی و فراموش شدگی
خواب و رخوت و بی حوصلگی
سکوت از فریادهای در گلو مانده
گوشی نیست برای شنیدن جز سکوتی که ....
قطار من ایستاده بود
چند وقت پیش، یکی از دکترهای محلّه ما که یک آقای جوان «پاکستانی» است، مرا به یک متخصّص حلق و گوش و بینی ( عماد ) در یکی از بیمارستانهای لندن معرّفی کرده بود. این متخصّص که یک آقای جوان «مصری» است، یک بار مرا دید و دستور عکسبرداری و آزمایش خون داد.
عکسبرداری را یک رادیولوژیست «هندی» کرد و خون را یک جوان «سومالیایی» گرفت. حالا بعد از یک ماه قرار داشتم که دکتر «مصری» را ببینم. بر طبق معمول، یک ساعتی که از نوبتم گذشته بود، یک آقای دکتر جوان سفید چهره، چشم آبی و سیاه مو که یک پرونده پزشکی در دست داشت، با لبخندی خوشامد گویانه اسم مرا با صدای بلند اعلام کرد. در آن یک ساعت انتظار چند باری او را در حال صدا کردن بیمارها دیده بودم و اسمش را هم بر پشت در اتاقش خوانده بودم: «دكتر. ف. Sabbati»، و حدس زده بودم که با آن چهره و این اسم باید «ایتالیایی» باشد: «اف» حرف اوّلِ اسم کوچکش، مثلاً «فیلیپو»، و نام خانوادگیش هم «ساب باتی» وقتی که رفتیم توی مطبّ، با لحنی عذرخواهانه، البته به زبان انگلیسی، به آقای دکتر «فیلیپو ساب باتی» گفتم: «ببخشید، قرار بود آقای دکتر ابو بشّار مرا ببیند!» آقای دکتر ساب باتی با لحنی عذر پذیرانه گفت: «دکتر ابو بشّار این هفته در مرخّصی است!» و بعد که هر دو نشستیم، گفت: «شما ایرانی هستید؟» گفتم: «بله، من ایرانی هستم.» و او به زبان شیرین فارسی، با لهجه تهرانی گفت: «من هم ایرانی هستم! دکتر فرهاد ثبّاتی.» و هر دو خیلی خوشحال شدیم 

امشب دلم میخواهد
به كسی بگویم" دوستت دارم"
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم
بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه
لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند
تو نهراس و آنكس باش
بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم
و تو را ستایش كنم
بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنیابم
هرچند كه جاهلانه فكری باشد
كمی بیشتر با من
و همین امشب بگذار خیال كنم
كه جز تو كسی نیست
خیال رسیدن ندارد
حواس پرتی تو
و کفشهای لنگه به لنگهات
بر مدار 360 درجه میچرخد.
تا کم میشود
سایهی خورشید
عقب عقب میرود این قصهو پشت همین بنبست
دندانهای شیریام
از ترس
تیک تیک تیک
تاک تیک تاک
از ارتفاع برهنه در انزوای پوست
زخم هایم در آیینه رخنه می کنند
به وقت همیشه
و هیچ تن های عاصی با نفس های مدام همخواب می شوند
تا شکلی از نیمه که سیگار به سیگار به استخوان می رسد و شکلی از دود...
وقتی تمام فاصله از من اغاز می شود
به تاخیر تنم نشسته ام
از فاصله در سقوطم پایین می آيم
راه می افتم
همیشه در خواب هایت راه می روم
نمیدانم چه صدایت کنم
مکث
پس کی.............
نقطه
ما
فصلها را نيامده رفتهايم
در نقطههای خالیی من مي چرخی
بچرخ
پشمهایم را ميليسی بليس
شب دراز است سفر کوتاه
کسی میگذرد با صليب شکستهای بر دوش
ما پشت فصلها روی صحنه ميمانيم
زمان
آتش لحظه در باد است
چیزی حدود نیم ساعت زود رسیدم سر قرار. آمدم یک بار هم شده تقلید وقت شناسی انگلیسی را بکنم، از آن طرف بام افتادم. آخرش نفهمیدم سرّ ش چیست که خودشان همیشه درست سر ساعت می رسند.
یک نگاهی به دور و بر انداختم ، یک قهوه خانۀ عربی آن گوشه بود. از مزایای لندن این است که همه چیز درش پیدا می شود. حالا استار باکس هم جفتش بود ولی گفتم بروم یک چای عربی بخورم که حداقل دم کشیده ، چون دیگر از تی – بگ خسته شده ام.
یارو پرسید : عربی ؟ گفتم نه . گفت: کجایی هستی؟ گفتم حدس بزن . صاف زد به هدف . گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت : ایرانیها تابلو هستند (اینها را به انگلیسی می گفت ، البته با تلفظ حروف از مخرج)
گفتم یک چای بده ، برگ نعنا را هم فراموش نکن، راستی شما کجایی هستی؟
گفت من فلسطینی هستم ، حماس ، حماس.
گفتم حیف شد نگذاشتند محمود عباس کارش را بکند.
گفت عباس نوکر آمریکاست. فقط حماس . الان هم که حزب الله ِ شما دارد خواهر و مادر اسرائیل را ... . (حزب الله ِ ما !!! ) گفت همین روزهاست که احمدی نژاد ، زن ِ اولمرت را ... .
همینطور که چای را آماده می کرد گفت نترس من آدم متعصبی نیستم که برایم شیعه و سنی فرق کند.
برای یکی دو ثانیه نفهمیدم که منظورش چیست بعد یکدفعه یادم افتاد که فلسطینی ها اکثرا سنی متعصب (ناصبی) هستند که طبق باورهایشان هر کجا شیعه گیر بیاورند امانش نمی دهند. از ایرانی هم که طبیعتا نمی پرسند اصلا به چه چیزی اعتقاد دارد و چگونه می اندیشد.
دیدم دلداریم می دهد که نترسم. با خودم گفتم :
آفرین ! یک عمر خرج شما را از جیب ما دادند
دود پشتیبانی از شما به چشم زن و بچه های ایرانی رفت ؛ پول و اسلحه و داروی مفت از ما گرفتید
و از تغییر نام خلیج فارس به خلیج جعلی عربی پشتیبانی کردید ؛ از صبح تا شب چفیۀ فلسطینی جلوی چشم ما گرفتند و شما پای برگۀ تعلق جزایر سه گانۀ ایرانی به شکم گنده های اماراتی را امضا کردید ، حالا هم من باید نترسم و سپاسگزار باشم که دموکرات منشی به خرج می دهی و در قوری چایم نمی شاشی.
بعد از صبر خدا شاید لزوم تفکر بیشتر و بهتر احساس شود
باید بنویسم
یه قلم ماژیک
خودکار نازک از روی میزم پیدا می کنم (نه پیدا نمی کنم !انتخابش می کنم اما باور می کنم که انتخاب نیست... مهم نیست)
همین توضیح پرانتزی یعنی زندگی من، یعنی من!
تفکر بیرون زدن است
عدم تفکر درون زدن است
فکر کن ، و خواهی دید که از خود دورتر و دورتر خواهی شد تموم میشه، یه روزی......... تمو...
ناگهانیتر از یک نخ سیگار
دوستت داشتم
و لابد خودت هم خوب میدانی
غیبت که میزند
بوی گسی میماند
زیرِ زبانِ اشیا اتاق
و بی انتهای پشتِ چشمهایت
که موج میزند به تکتکِ بافت های بدنم.
. . .
دیوانه
مثل یک شایعه
که بینِ زبان و مغزم
دستت را انتخاب کرده باشم


